حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

211

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

خود را فرمان داد كه با شمشيرهاى آخته محافظ او باشند و با اين حال ذلّت او را تا نزديك دار الخلافه آوردند . در آنجا به او اجازه داده شد كه آزادانه لباس مخصوص خود را دربر كند . گماشتگان معتضد عمرو را بر اشترى لنگ و گوژپشت و بلندقامت سوار كردند و او را مدّتى در كوچه‌هاى بغداد بخوارى تمام گرداندند سپس معتضد او را در حبس انداخت . قتل عمرو در سال 289 عمرو ليث تا معتضد در حيات بود در زندان او سرميكرد . اين خليفهء كينه‌كش در حال احتضار يكى از خادمان خود را خواست و چون ديگر قدرت تكلم نداشت به اشاره و گذاشتن دست بر روى گلوگاه و يك چشم خود به او بفهماند كه اعور را بكشد چه عمرو ليث از يك چشم محروم بود . خادم نخواست كه دست به خون عمرو بيالايد مخصوصا كه معتضد در حال نزع بود به همين جهت از اجراى امر او خوددارى نمود و چون مكتفى بجانشينى معتضد ببغداد رسيد از وزير خليفه حال عمرو را پرسيد . وزير گفت در حياتست و مكتفى كه در ايّام اقامت رى از عمرو نيكيها ديده بود از اين خبر بسيار مسرور شد امّا وزير تيره‌ضمير نهانى كسى را بقتل عمرو در زندان فرستاد و بمكتفى خليفه چنين فهماند كه او پيشتر از وصول خليفهء جديد ببغداد بقتل رسيده بوده است . عمرو ليث مثل برادر مردى بلندهمّت و باعطا و بيداردل و باسياست و بسيار باهوش و باتدبير بود ليكن به ظاهر آن هيبت و شجاعت و تهوّر يعقوب را نداشت به همين جهت لشكريان از يعقوب بيشتر ميترسيدند ولى عمرو را زيادتر دوست ميداشتند . در تحمّل مصائب و بردبارى مثل برادر بسيار صبور و بامتانت بود و در امر لشكر مانند يعقوب سعى و توجّه كامل مبذول ميداشت و هر سه ماه بسه ماه جيره و مواجب سپاهيان را ميداد و ترتيب او در اين كار چنين بود كه در سر موعد با نواختن طبل عموم لشكريان را در محلى جمع مىآورد و مأمور پرداخت از روى دفتر اسامى سربازان به ترتيب ايشانرا پيش ميخواند و سرباز اوّل خود عمرو ليث بود كه پيش مىآمد و عارض لشكر يا باصطلاح امروز وزير جنگ اسب و سلاح و ساز و برگ او را از نظر ميگذراند